تبليغاتX
ساز ایرانی
ساز ایرانی
با افتخار به تنها امید:

میرحسن موسوی/نقاش .هنرمند و رئیس فرهنگستان هنر"

                  میر حسن موسوی

+ نوشته شده توسط پدرام جوادزاده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت 15:17 |

                                pejman

شاید شما هم خبر داشته باشید.

چهارشنبه هفته گذشته در تالار فارابی دانشگاه هنر تهران.

بزرگ مردی به نام احمد پژمان.

به تعبیر هوشنگ کامکار :استراوینسکی ایران!

ساعت 4 بعد از ظهر در هوای آفتابی تهران قرار  بود به دبدار کسی نائل شویم که مثل بسیاری دیگراز بزرگ مردان این سرزمین افسانه اش بزرگتر از خودش بود!

شاید !

به هر حال قبل از سپردن جان به حضرت ....(فرشته کشنده خداوند) چهره دوست داشتنی مردی را دیدیم که حسرت  سالها ندیدن این چنین چهره ای را از دل ها زدود.

(داستان خود چهره استاد نیست . هر چه که بود لبخند و گرمی و حلاوت چهره ایشان بود )

بعد از شنیدن اثر جدید جناب پژمان که ظاهرا با هزینه بسیار سنگینی هم در روسیه ضبط شده بود. و توضیحات ایشان نوبت به پرسش و پاسخ رسید.

سوال اول در باب تصویر ذهنی و نگرش حضرت استاد به شعر کلاسیک ایران بود و پاسخ استاد این بود که :

من وقتی در اشعار مولانا میخوانم رستخیز پنهان یاد چرخ زدن و رقصیدن و این قسم صوفی بازی ها نمی افتم .نگاه من طور دیگری است.(که از موسیقی حماسی ایشان مشخص بود  نگاه ایشان حماسی است)

لازم به ذکر است در این اثر شعری از حافظ هم آمده بود که میگفت:

دوش دیدم که ملائک در می خانه زدند و...

 

 

سوال دیگری نیز جلب نظر میکرد.

دوستی پرسید: آقای پژمان شما گفتید که من میخواستم در این کار از سلوی سازهای ایرانی(البته به تعبیر خود استاد ایرونی!)(لازم به ذکر هست که اسم مملکت ما ایران نیست. ایرونه!)استفاده کنم.واز آواز ایرانی هم میخواستید استفاده کنید. آیا در این اثر میشد این گونه عمل کرد.؟

و پاسخ چیز دندان گیری نبود!


در باب مبحث اول شما از مولانا چه در ذهن دارید؟آیا نگاه جناب پژمان  اشتباه نبود؟.

جواب آقای پژمان بیه به این است که نقاشی بگوید:

این مکتب هنری اکسپرسیونیست با این تعاریف مشخص و مقبول. حال من به عنوان نقاش میخواهم اکسپرسیونیست باشم ولی نگاهم به این مکتب این گونه هست .درست که نگاه من  با تعاریف این مکتب هنرب سازگاری ندارد ولی من اکسپرسیونیست هستم.!!(کمی تا قسمتی تمسخر آمیز !)

شعر مولانا چه بخواهیم و چه نخواهیم از همان بستر درویش مسلکانه و صوفی موابانه سر چشمه میگیرد.وداستان بیش از آنکه در باب جنگ و حماسه  و ...باشد در عشق و شور و آتش و  ....میگذرد . پس چه حیف که ما آهنگساز بی نظیری باشیم ولی در مورد شعر مورد استفاده در اثرمان مطالعه لازم را نکرده باشیم.!!!

و اما در باب سوال دوم :

آهنگ سازان ایران همیشه این شعار جالب را که ما میخواستیم از موسیقی ایرانی استقاده کنیم  ولی به فلان دلیل نشد را به کار میبرند .

توجیه هم میکنند که استراوینسکی و بتهوون و ...در آثارشان استفاده کرده اند ما هم میخواستیم استفاده کنیم ولی ...

 

حال اگر نگاهی به  تاریخ موسیقی کلاسیک بیندازیم داستان جالب تر هم میشود.

عملا در بهترین شرایط قطعات ساخته شده یا در اصفهان تعدیل یافته ساخته شده اند(در فلان گام مینور)یا در ماهور (در فلان گام ماژور که آن هم عملا فقط در درآمد ماهور بوده و بس)(بیچاره موسیقی کلاسیک که همین دو لحن را برای بیان دارد . آن گاه موسیقی ایرانی را به محدودیت محکوم میکنیم)

 حال اگر این دو نبودند چه میکردیم ؟

آیا ما هم استراوینسکی داریم یا فقط برای هم لقمه میگیریم؟!!

واقعا  در کجای آثار این چنینی میشود حجاز ابوعطا و نیشابورک نوا زد؟؟؟!!

هر چقدر هم که ادعای قشنگ داشته باشیم. برای استفاده از موسیقی ایرانی باید ابزارمان را عوض کنیم.

چون در غیر این صورت یا پنجم موازی میدهیم یا سانسیبل را حل نکرده . یا خطای کراسینگ را از قلم انداخته ایم.

خوب یا بد با این نگاه نمیشود از موسیقی ایرانی استفاده کرد .

 

حال قضاوت با شماست.

+ نوشته شده توسط پدرام جوادزاده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت 10:17 |

یه داستان کوتاه .

فقط همین.


 

زنگ ساعت سینه رویاهایم را درید.

از خواب بیدار شدم.احساس سر خوشی عجیب و غریبی داشتم.ناگهان به یاد روز هایی افتادم که با دوستان و رفقا بحث میکردم که آدم با یه نگاه عاشق نمیشه .اون عشق نیست یه بارزه ای از میل جنسی .-شما با فکر کسی رو انتخاب مبکنی وبعد در طول زمانی که با طرف ارتباط داری به عشق میرسی-این حرفی بود که همیشه میزدم.

ولی اون روز صبح داشتم به این فکر میکردم که :یعنی من با یک نگاه عاشق شدم؟

و این با استدلال های منطقی من سازگار نبود .آخه میدونی من تا حالا عاشق نشده بودم.یعنی مثل هر پسر دیگه ای پیش اومده که دختری من و خیلی مشقول خودش بکنه . یعنی خیلی بهش فکر بکنم. ولی هر دفعه یا زود گذر بود . یا اونقدر عمیق نبود که من باور کنم عاشق کسی شدم. یا شایدم هر دفعه که به سمت کسی متمایل میشدم دلم نمیخواست باور کنم که منم میتونم عاشق بشم.چون تو ذهنم یه شعاری داشتم  که میگفت:

آدمایی موفق هستند که تو دوران جوونیشون .جوونی نکردن!

به هر حال یه واقعیتی رو نمیتونستم  انکار کنم .اونم این بود که این بار با همیشه فرق داشت.یه حس دیگه ای بهم دست داده بود که قبلا تجربش نکرده بودم.

هر چند هنوزم یه کم میترسیدم که باور کنم عاشق شدم.به هر حال از جام بلند شدم. رفتم یه آبی به صورتم زدم . وضو گرفتم .نماز و که خوندم. از خونه زدم بیرون.با اینکه اون روز کلاس نداشتم . پیاده به سمت دانشگاه راه افتادم.وقتی رسیدم دانشگاه یه نیم ساعتی بود که در دانشکاه رو باز کرده بودند.از توضیحش عاجزم ولی فقط این و بگم که تا آخر وقت تو دانشگاه به امید این که دوباره ببینمش نشستم.

ولی نیومد.

4 روز به همین منوال گذشت.یا کلاس نداشتم و میرفتم دانشگاه .با اگه کلاس داشتم. عموما نمیرفتم و تو حیاط دانشگاه یه گوشه مینشتم و رفت و آمد دیگران رو نگاه میکردم.

دیگه هم باورم شده بود که عاشق شدم .هم نا امید از دیدن دوبارش.هی به خودم نهیب میزدم که چرا اون روز از جام تکون نخوردم و نرفتم جلو.یه موقع هایی هم به این فکر میکردم که آیا اون هم داره به من فکر میکنه یا نه !ولی از اونجایی که این فکر خیلی آزارم میداد سعی می کردم که زیاد بهش فکر نکنم.

خلاصه روز پنجم بود که رفتم دانشگاه تصمیم گرفته بودم یه کم منطقی تر با شرایط بر خورد کنم . به همین دلیل هم رفتم سر کلاس نشستم.ولی خوب هر چی سعی کردم  حواسم رو نمیتونسم به درس جمع کنم. نا خود آگاه نگاهم به سمت پنجره  میرفت و هنوز یکم امید داشتم که دوباره ببینمش .خلاصه یکی از بچه ها بهم ندا داد که استاد داره بهم بدجوری چپ چپ نگاه میکنه.خودم و جمع و جور کردم و  نگاهم رو به سمت تخته کلاس معطوف کردم و سعی کردم که حواسم رو به درس جمع کنم که البته بعد از چند دقیقه باز هم رفتم تو خودم و این بار فقط نگاهم به سمت تخته بود. کلاس تموم شد و رفتم بیرون.

از ساختمون دانشکده بیرون نرفته بودم که نگاهم به سمت چپ حیاط جلب شد.

ادلمه دارد...

+ نوشته شده توسط پدرام جوادزاده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 9:8 |