

هر دو تار مینوازند اما این کجا و آن کجا؟
شاید شما هم خبر دار شده باشید(فعل ماضی میخواستم به کار ببرم نشد!)
سخنرانی و اجرای داریوش پیرنیاکان در مورد مکتب های تار نوازی.
چند و چون این سخنرانی و مباحثی که مطرح شد مورد بحث نیست(ولی همین قدر بگم که خیلی جامع و عالی بود)
ولی تار نوازی داریوش پیرنیاکان خیلی جای بحث داشت.
یعنی اونقدر عالی بود که قابل وصف نیست .
تا قبل از دیدن اون اجرا هر وقت اسم داریوش پیرنیاکان میامد یاد کسی میفتادم که کارش قرقره خوانندست و چسبیده به شجریان .همین دیگه هیچ تعریفی ازش نداشتم.
یعنی اصلا برام مهم نبود که بخوام براش تعریفی داشته باشم.
بعد ها که یکم بیشتر اسمش رو شنیدم به تعاریف بالا کسی که تاریخ موسیقی رو جویده را هم اضافه کردم.
خلاصه هی زمان گذشت تا رسیدیم به اون روز تو دانشکده هنر های زیبا .
اول از همه از حاشیه عزیز برای رسوندن بلیط ورودی تشکر کنم(خدایا کی میشه که اسم اصلی حاشیه رو ببرم)(خدا:به همین زودی)(تذکر :لطفا برای موارد این چنینی مزاحم خدا نشید!)(چشم!).
خلاصه رفتیم و نشستیم پای حرف هاش .وقتی حرف ها تموم شد تارش رو برداشت تا بره یک سازی بزنه .
به خاطر یادی که از استادش آقای شهنازی شده بود کارش رو با قطعه ای از ایشون شروع کرد.
هر چه که میگذشت من روی صندلی میخ تر میشدم و هی کف از چشمام میریخت بیرون .(گاهی هم از گوش هام میریخت!)خلاصه وقتی به نیمه کار رسیده بود تازه به این نتیجه رسیدم که تا اون روز در جهل به سر میبردم .
یه چیز هایی در سازش بود که تو ساز لطفی .شهناز و... نبود.
وقتی به اصفهان رفت تازه به این نتیجه رسیدم که تکنیکش اون قدر بالاست که مطمعنن علیزاده هم نمیتونه اون طوری ساز بزنه. و در انتها تازه فهمیدم که بابا جز لطفی و علیزاده هم آدم هایی هستند که در معاصرین هم خوب ساز بزنند هم نو آوری کنند هم اصالت ها رو حفظ کنند(البته نو آوری های آقای لطفی با در نظر گرفتن تمام احترامی که به ایشون میزارم بیشتر در فنون منقل و کاربردهای آن خلاصه میشود!!!) .
در انتها هر چی بگم کم گفتم. در ضمن آدم بسیار خاکی ای هم بود.
کاش بودین و می دیدید.
و اما بگم از آدم دیگری که احتمالا بعد از این حرف هام خیلی از دوست دارانش به مانند داستان گلپا یه حالی به دامان نظرات وبلاگ ما بدهند.
ایشون بیشتر موسیقی رو در پاساﮋمعنی کرده .
بله کیوان ساکت رو میگم .
اتفاقا امروز(13/10/85) رفتم به کنسرتش در جشنواره ولی واقعا باید اعتراف کنم که در طول اجرا دلم برای یک جمله درست و حسابی تنگ شد .
(در واقع لک زد) واقعا میشه گفت مشتی نزخرفات در قالب گروه عجق وجق همین.
کلا 3 مدل تحریر 4 جور تکنیک و مدلاسیون های مداوم.
همین .
این شد کنسرتی که معلوم نبود میخواد به آدم چه پیامی رو برسونه که از برداشتی از بادا بادا مبارک بادا در چهارگاه به اصفهان و در انتها به آهنگ لاو استوری(به علت بد آموزی و ترویج زبان بیگانه از نوشتن به زبان دول متخاسم خود داری کردم)رسید.
بنده خدا پسرش اون میخواد چی بشه؟
گروهی که وجود درامز و طبلا در اون گروه اصلا توجیه منتقی نداشت و باری به هر جهت بود.
بعضی وقت ها که به این موسیقی ها بر خورد میکنم تازه قدر تار زدن دوره قاجار رو درک میکنم و میگم برم بشینم همون ها رو گوش کنم .
تازه قدر ردیف میرزا و حسن قلی رو درک میکنم که هر چه قدر هم تو سرش بزنیم آخرش باز گیر همونیم .
شاید اگر کیوان ساکت هم یکم ردیف زده بود امروز این قدر چرت و پرت در سازش نبود.
در انتها از همه دوستانی که عاشق ایشون هستند عضر خواهی میکنم و یاد آور میشم که آقای ساکت آدم خیلی با صفایی هستند .
ولی در انتها این سوال برام مطرح شد.
هر دو تار مینوازند ولی این کجا و آن کجا؟

