یه داستان کوتاه .
فقط همین.
زنگ ساعت سینه رویاهایم را درید.
از خواب بیدار شدم.احساس سر خوشی عجیب و غریبی داشتم.ناگهان به یاد روز هایی افتادم که با دوستان و رفقا بحث میکردم که آدم با یه نگاه عاشق نمیشه .اون عشق نیست یه بارزه ای از میل جنسی .-شما با فکر کسی رو انتخاب مبکنی وبعد در طول زمانی که با طرف ارتباط داری به عشق میرسی-این حرفی بود که همیشه میزدم.
ولی اون روز صبح داشتم به این فکر میکردم که :یعنی من با یک نگاه عاشق شدم؟
و این با استدلال های منطقی من سازگار نبود .آخه میدونی من تا حالا عاشق نشده بودم.یعنی مثل هر پسر دیگه ای پیش اومده که دختری من و خیلی مشقول خودش بکنه . یعنی خیلی بهش فکر بکنم. ولی هر دفعه یا زود گذر بود . یا اونقدر عمیق نبود که من باور کنم عاشق کسی شدم. یا شایدم هر دفعه که به سمت کسی متمایل میشدم دلم نمیخواست باور کنم که منم میتونم عاشق بشم.چون تو ذهنم یه شعاری داشتم که میگفت:
آدمایی موفق هستند که تو دوران جوونیشون .جوونی نکردن!
به هر حال یه واقعیتی رو نمیتونستم انکار کنم .اونم این بود که این بار با همیشه فرق داشت.یه حس دیگه ای بهم دست داده بود که قبلا تجربش نکرده بودم.
هر چند هنوزم یه کم میترسیدم که باور کنم عاشق شدم.به هر حال از جام بلند شدم. رفتم یه آبی به صورتم زدم . وضو گرفتم .نماز و که خوندم. از خونه زدم بیرون.با اینکه اون روز کلاس نداشتم . پیاده به سمت دانشگاه راه افتادم.وقتی رسیدم دانشگاه یه نیم ساعتی بود که در دانشکاه رو باز کرده بودند.از توضیحش عاجزم ولی فقط این و بگم که تا آخر وقت تو دانشگاه به امید این که دوباره ببینمش نشستم.
ولی نیومد.
4 روز به همین منوال گذشت.یا کلاس نداشتم و میرفتم دانشگاه .با اگه کلاس داشتم. عموما نمیرفتم و تو حیاط دانشگاه یه گوشه مینشتم و رفت و آمد دیگران رو نگاه میکردم.
دیگه هم باورم شده بود که عاشق شدم .هم نا امید از دیدن دوبارش.هی به خودم نهیب میزدم که چرا اون روز از جام تکون نخوردم و نرفتم جلو.یه موقع هایی هم به این فکر میکردم که آیا اون هم داره به من فکر میکنه یا نه !ولی از اونجایی که این فکر خیلی آزارم میداد سعی می کردم که زیاد بهش فکر نکنم.
خلاصه روز پنجم بود که رفتم دانشگاه تصمیم گرفته بودم یه کم منطقی تر با شرایط بر خورد کنم . به همین دلیل هم رفتم سر کلاس نشستم.ولی خوب هر چی سعی کردم حواسم رو نمیتونسم به درس جمع کنم. نا خود آگاه نگاهم به سمت پنجره میرفت و هنوز یکم امید داشتم که دوباره ببینمش .خلاصه یکی از بچه ها بهم ندا داد که استاد داره بهم بدجوری چپ چپ نگاه میکنه.خودم و جمع و جور کردم و نگاهم رو به سمت تخته کلاس معطوف کردم و سعی کردم که حواسم رو به درس جمع کنم که البته بعد از چند دقیقه باز هم رفتم تو خودم و این بار فقط نگاهم به سمت تخته بود. کلاس تموم شد و رفتم بیرون.
از ساختمون دانشکده بیرون نرفته بودم که نگاهم به سمت چپ حیاط جلب شد.
ادلمه دارد...

